مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
217
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آنگاه شهابى از آتش بسوى عفريت آمد . عفريت ازو بسوى زمين بگريخت و در ميانه عفريت و زمين ، صد ذراع بيش نمانده بود كه شهاب ، او را بگرفت . در حال ، خاكستر شد . و غريب فرود آمد و به دريا اندر افتاد . مقدار دو قامت در آب فرورفت . پس از آن از آب بيرون آمده ، تا دو روز بر روى آب شنا ميكرد تا اينكه بازوانش برنجيد و هلاك را يقين كرد . چون روز سيم برآمد ، كوهى بلند پديد شد . غريب بسوى آن كوه برآمد و از گياهان آن كوه بخورد . يك شبانه روز در آنجا برآسود . پس از آن بفراز كوه رفت و بدان سوى كوه فرود آمد و دو روز همىرفت تا بدروازه شهرى بزرگ رسيد . دربانان برخاسته ، او را بگرفتند و بنزد ملكهء شهر بياوردند . و آن ملكه ، جانشاه نام داشت و پانصد سال عمر كرده بود . هركس كه به آن شهر درميآمد . ملكه او را يك شب پيش خود نگاه مىداشت و سپس او را ميكشت . و خلقى بسيار بدانسان كشته بود . چون غريب را بنزد ملكه آوردند ، ملكه ، او را بپسنديد و حسن او را خوش داشت . به او گفت : نام تو چيست و از كدام شهرى و در كدام ملت هستى ؟ گفت : نام من غريب و پادشاه عراقم و دين من اسلام است . ملكه گفت : از دين خود بدر شو و بدين من آى تا من ترا شوى خود گيرم و پادشاهى ، ترا دهم . غريب خشمآلود بسوى او بنگريست و به او گفت : نفرين حق بر تو و بر دين تو باد . ملكه بانگ بر وى زد و به او گفت : صنم مرا دشنام همىدهى ؟ كه او از عقيق سرخ و با در و گوهر مرصع است . پس از آن ملكه با خادمان گفت كه : اين را در بتخانه در زندان كنيد . شايد دلش نرم شود . پس او را به بتخانه حبس كردند و درهاى بتخانه ببستند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هفتاد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، درها برو بستند . غريب بصنمى كه از عقيق احمر